|
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صد پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد.
گرچه آدم زنده بود.
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت.
ای دریغ
آدمیت برنگشت.
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است!!
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ...................ابلهی است.
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست.
قرن موسی جبهه هاست!!
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار!!
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
و نه در این ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم.
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست.
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست.
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.
{فریدون مشیری}
|